تبليغاتX

به نامش و با امید به یاریش (عاشقان عشق (وبلاگ نیما

(عاشقان عشق (وبلاگ نیما
ماهی لب بسته را اندیشه قلاب نیست!

در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری بیشتر کوچک می شوی

بهترین صبح

اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که...... زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کردي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد

 

2 نوشته شده درسه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت16توسطnima |


گریه کن

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که گريه کني صدام کن. بهت قول نمي دم که ساکتت کنم.. .ولي قول مي دم که پا به پات گريه کنم

 

2 نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت21توسطnima |


شکست

 شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

 

2 نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت21توسطnima |


طعم عشق
همه ی انسانها در طول زندگیشون به دنبال عشق هستن ولی خیلی کم انسانهایی هستن که طمع واقعی عشق و دوست داشتن رو بچشن.هر جا می ری حرف عشق می زنن هر جا می ری بوی عشق میاد هر جا میری صداش میاد ولی هیچ وقت نمی تونی نه بوش نه صداش نه طعمش و نه هیچ چیز از عشق رو حس کنی.

اولین باری که حس کردی از دور بوی عشق میاد و تورو داره مست می کنه رو یادته

چه حس خوبی داشتی با تمام وجود خوشحال بودی و انگار به تو پرپروازی داده بودن به همه جا می رفتی حتی تا خدا تا فرشته ها تا ابرها و...با تمام وجود قلبتو حس میکردی امید داشتی و واقعا زندگی می کردی تا اینکه دیدی باید این احساستو به نیمه گمشدت هم بگی تا اون هم این احساسات قشنگ رو در اغوش بگیره.

برای اولین بار بود که فکر می کردی که کسی دیگه ای هم هست که تو رو درک کنه و تو رو دوست داشته باشه ولی...      از آینده خبر نداشتی نه؟؟؟؟

عشق و جون و خون و دل و قلبتو با تمام پاکیشون برداشتی و جلو رفتی ولی ای کاش جلو نمی رفتی تا می تونستی بیشتر از این این احساسات رو حس کنی.رفتی و به صدای عقلت گوش نکردی چون مست عشق بودی

به نیمه ی گمشدت گفتی و اون زد و قلبت و شکست و رفت و تو هنوز داری تیکه های قلبت رو به هم می چسبونی ولی دیگه قلبت درست نمی شه حتی تا آخر عمرت و هیچ کس هم اولین عشق تو نمی شه؟    ولی قدر خودت رو بدون چون تو عاشق هستی و تا آخر عمرت هم عاشق خواهی موند و بدون که روزی طعم عشق رو چشیدی!!

2 نوشته شده درپنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت16توسطnima |


برو
می شینم کنار پنجره یه چایی داغ دستم می گیرم و به خودم می گم که به بیرون نگاه کن و ببین که چقدر دنیا زیبا و قشنگه ولش کن اگه قد سر سوزن دوست داشت حتی یه ثانیه هم ولت نمی کرد.آخه چرا تو انقدر ساده ای بابا یه ذره از خودش یاد بگیر بی معرفت باش بزن در رو باش عاشق نشو و پا بذار رو دل همه اشکال نداره که؟

باز میام که به تو فکر نکنم می بینم نه نمی شه با دیدن غروب غم انگیز خورشید نمی تونم!؟!

اون اول که دیدمت فکر نمی کردم بتونی انقدر راحت من و فراموش کنی؟!؟!

ولی خوب پیش اومده و دیگه برام مهم نیستی.برو ولی بدون که از هر دست بدی از همون دستم می گیری.کاشکی اونیکه جای منو تو دلت گرفته همین کارهارو با تو بکونه تا تو بفهمی من چی میگم تا تو بکشی من چی کشیدم      کاشکی ...  کاشکی...

برو  ...برو      واسه همیشه

2 نوشته شده درپنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت23توسطnima |


قفس

قفس برای پرنده هاست
اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد
من پرنده نيستم
اماسال هاست که دلم
درقفس تنهايی محبوس است
دستی کو تا اين قفس را بگشايد
وپرواز رابرمن بياموزد؟

2 نوشته شده درچهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت16توسطnima |


زندگی
از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو ؟ من گفتم زندگیم رو .اون هم ناراحت شد و
 
 برای همیشه از پیش من رفت. اما هیچ وقت نفهمید که اون خودش تمام زندگیم بوده !!!
 
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
  
برا او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
 
کاشکی خبر نداشتی دیونه نگاتم
  
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
 
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
 
نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای ز یادم نوشتم شمع رو به بادم
 
نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد
  
کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات
 
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات 
 
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم
 
به این دل دیونه راه گریزوساده بستم
دروغ نگو.... 
اکنون زمانه ای است که ما در یک روز چند بار عاشق می شویم .
 
اکنون زمانه ای است که عشق را فقط در ویترین مغازه های کتاب فروشی میتوان دید.
 
اکنون زمانه ای است که عشق را به بها میتوان خرید.
 
زمانه ای که ما در آن هستیم یادمانه تکرارها دروغ ها بیوفایی ها و شکستن ها است.
 
زمانه ای که تکرار عادت است دروغ سنت است بی وفایی قانون است و شکستن مکتب
 
است.     در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم
 
جملات عاشقانه ی پوشالی را هی زیر لب تکرار می کنیم تا با ما باشد و باور کند.
 
سپس بعد از چند روز شمع و پروانه شدن و استفاده از آتش و خاموش کردن آن به آیین
 
بی وفایی روی می آوریم و او را در هم می شکنیم و به او می گوییم من عاشق تو
 
نبودم و دلم پیش دیگری است به همین سادگی به همین سادگی.
خدا جونم....
برای من
 
برای من سرنوشت نامعلوم و بسته است          از رویت عاشقان هر دودیده خسته است
 
برای من عاشقی افسانه و محال است             با دیگری تا شدن مثل خواب و خیال است
 
برای من اشک تو گرمی و آرامش است             صدای   شیون   تو  برایم   آسایش  است
 
برای  من  خیانت   پاداش  دلبران  است        هر که دلی راشکست درجمع برتران است
برای من  محبت  دروغ  و  بیهوده  است             هر آن که دل ببندد فرتوت و فرسوده است
 
برای من همسفر اکنون فقط کینه است             آتش نفرت وغم روشن در این سینه است
 
برای من  جدایی  لذت  این   بازی  است             تنها شدن پسندم چونکه خدا  راضی است
 
برای من  انتظار  فقط  برای  مرگ  است            رنگ   فردا  برایم   مثل  زردی  برگ  است
2 نوشته شده درسه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت22توسطnima |


برای تنهایی هایم
 
 
شب شده بود و همه جا تاريك و نمناك و فرورفته در سكوت ، نه بادي مي
 
 وزيد و نه نسيمي ، نه عشقي بود ، نه صدايي ، نه ندايي ، نه نگاهي و نه 
 
 دستي كه از روي بدرود در پس عابر تنها تكاني بخورد .
 

ماه از جا برخواست و به بالاي ديوار كوچه خزيد تا از آن بالا ، بالاي بالاها
 
 ، نيم نگاهي به شب تيره بياندازد تا شايد جلوي پاي رهگذري را با همان
 
 نيم نگاه ، شاخه نور بياندازد .
 
رهگذر غرق در انديشه، آرام قدم ميزد ، خاك رد پاي مرد تنها را همچو يك
 
 خاطره بر روي دلش حك ميكرد .
 

رهگذر آرام آرام شب دلگير امشب را با فكر فردا پشت سر مي گذاشت و
 
 بدون اينكه بيانديشد چرا هر شب و روز در پي فرداست قدم بر مي داشت .

حتي لحظه اي صبر نكرد تا فارغ از دغدغه هاي فرداي خود چشم به روي
 
هم بگذارد .
 
و حتي گوشه نگاهي به بالا ، به ماه نيانداخت تا او را بنگرد و با نگاهي
 
 مهربان ، او را بستايد ،‌او كه بدون هيچ چشم داشتي عاشقانه نور را به او
 
 مي بخشيد تا او راه را يابد . ولي او ….

و ماه در اعماق افكارش به اين مي انديشيد كه اين رهگذر تنها چرا با چنين
 
 سرعتي هول رسيدن دارد ؟ و چرا هر روز خود را در حسرت ديروز به
 
 فردايي كه نيامده تباه مي سازد ،‌ديروز كه گذشته ، فردا هم كه نيامده ،‌پس
 
 خرابي و نابودي لحظه اي كه در آن هستي چه مفهومي دارد ؟
 

رهگذر همچنان مي رفت و مي رفت و زمانها را پشت سر مي گذاشت .
 
ماه آرام به پايين لغزيد و تنها كوچه ماند و يك سبد خاطره .
 
رهگذر هم به فرداهايش رفت و كوچه با خاطراتش در امشب خود باقي ماند
2 نوشته شده درشنبه یکم بهمن 1384ساعت10توسطnima |


اهنگ بلاگ

*
*
*
*

این قالب مال خودمه

<